اشکهایم را نمی بینی
خیلی سخته که آدم بین جمع باشه و بازم احساس تنهایی ولش نکنه،
نمیشه گله کرد، ولی کاش تقدیرمون انقدر خودمحور نبود و هرکس حق
داشت راهش رو انتخاب کنه یا اینکه تو سرنوشتش دست ببره. در اون
صورت شاید من جایی که الان هستم نبودم؛ اینجا بین آدمهایی که دردم
رو نمی فهمن و طوری رفتار میکنن که انگار اتفاقی نیفتاده.
اونا فکر میکنن من افسردگی دارم و تَرَک های قلب و روحم محتاج به
زمان هستن تا دوباره ترمیم بشن ولی اونا نمیدونن زمان مثل ارابه از
روی نعش دلبستگی های قدیمم که از هم پاشیدن رد می شه و کسی که
داره زیر چرخ های زنگ خورده ی این ارابه، زجرکش میشه ؛ منم.
منی که هر شب بسترم از رطوبت اشکام خیسه و لبهام خندیدن رو از
از یاد بردن.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 14:30 توسط مریم.د |
