همه ی ما روی صورتامون ماسک می زنیم. ولی زن ها چندتا ماسک
روی هم می زنن. اونا می خوان تظاهر کنن که خوشبختن ولی دلشون
از غصه می خواد بترکه.
اشکای شبونه ی اونا رو هیچ کس نمی بینه؛ تو دلشون پره از حرف
نگفته ، ولی کسی گوش نمی کنه؛ روح اونا پرپر می شه، ولی برای
کسی مهم نیست، چون زنها رو اسیر کردن.
درواقع اونا اسیر بندی هستن که ما بهش می گیم هنجار.
هنجاری که با بلند شدن صدای زن می شه ناهنجار و وای به روزی که
این اتفاق بیفته.
خلاصه اینکه دنیای ما یه بالماسکه ی حسابیه؛ بالماسکه ای که بعد از
یک شب تموم نمی شه و ما تا آخر عمر اون ماسک ها رو روی
صورتمون نگه می داریم.
* * * * * *
از این جهان تنها خدا داده مرا رنجی جگرسوز
پس کی شود قلبم رها از جام این غمهای جان سوز
آخر چرا با درد و غم دل آشنا شد
دیوانه بود این دل چرا دیوانه تر شد
چون مرغکی بی بال و پر تنهای تنها
در سینه ی سرد فراموشی رها شد
آخر دلم، پژمرده شد افسرده شد
چون شاخه ای افتاده در دامان آتش
در شعله ی سوزنده ی غم ها فنا شد
دیوانه بود این دل چرا دیوانه تر شد؟

