تکرار بی لبخند لحظه ها
پیش از این آسمان رؤیاهایم پراز ستاره های طلایی بود. ستاره های
پر تلألویی که نه فقط شب بلکه صبح تا غروب بالای سرم نورافشانی
می کردند.
قلبم نغمه شادی سر می داد و تارهای احساسم رقصان به دورش
پایکوبی میکردند.
اما قبل از اینکه بتوانم قشنگی های زندگی را درک کنم پرنده خوشبختی
من احساس خطر کرد و پرید.
دیگر نمی توان کاری کرد چون من........

حالا در خلوت خیالم دیگر حتی صدای قلبم را هم نمی شنوم انگار او هم
مثل من تن به قضا داده و شاید هم خشمگین از تسلیم محضم در مقابل
تقدیر، آنقدر سر به دیوار سینه ام زده که از هوش رفته .
اکنون دیگر حس زندگی در وجودم قالب تهی کرده و دیگر تحمل
هیچ چیز را ندارم. به آخر خط رسیده ام و به آخرین خطِ دفتری
که می دانم ناتمام بسته خواهد شد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 16:9 توسط مریم.د |

