من در باغ پرگلی ایستاده بودم ، زندگی داشت دروازه های خوشبختی
را به رویم می گشود که ناگهان گردباد طوفان زایی ، درختان تنومند
خوشبختی باغ را ازجا کند و از آنجا ویرانه ای ساخت که به جای
عطر گل های سپید مریم ، خاکش بوی مرگ آرزوهای دیرینه ام را
می دا د.
شاهد لت و پار شدن قلب ماتم گرفته ام بودم. صدای پای حسرتها را
در حال عبور از سینه ام می شنیدم. آهسته و با احتیاط می گذشتند اما
اثرشان ماندنی و پُرسوز بود.
اشکهایم بی صدا بر روی گونه هایم می افتادند. با آغوش باز به استقبال
دلتنگی هایم می رفتم تا سینه ام را بسترشان قرار دهم.
اگرچه در شوره زا ر ناامیدی نتوانستم بذر آرزو برویانم و در انتظار
شکوفه های خوش عطر خاطره روزها را بگذرانم اما دلخوش به
سراب محو آرزوهای نقره ای خود به زندگی لبخند زدم و همراه قلبی
که با آخرین تپش هایش در تابوت تن وداع می کرد ، خود را با تنی
مجروح و زخم خورده از غم به مسلخگاه سرنوشت بردم.


