همه ی ما روی صورتامون ماسک می زنیم. ولی زن ها چندتا ماسک
روی هم می زنن. اونا می خوان تظاهر کنن که خوشبختن ولی دلشون
از غصه می خواد بترکه.
اشکای شبونه ی اونا رو هیچ کس نمی بینه؛ تو دلشون پره از حرف
نگفته ، ولی کسی گوش نمی کنه؛ روح اونا پرپر می شه، ولی برای
کسی مهم نیست، چون زنها رو اسیر کردن.
درواقع اونا اسیر بندی هستن که ما بهش می گیم هنجار.
هنجاری که با بلند شدن صدای زن می شه ناهنجار و وای به روزی که
این اتفاق بیفته.
خلاصه اینکه دنیای ما یه بالماسکه ی حسابیه؛ بالماسکه ای که بعد از
یک شب تموم نمی شه و ما تا آخر عمر اون ماسک ها رو روی
صورتمون نگه می داریم.
* * * * * *
از این جهان تنها خدا داده مرا رنجی جگرسوز
پس کی شود قلبم رها از جام این غمهای جان سوز
آخر چرا با درد و غم دل آشنا شد
دیوانه بود این دل چرا دیوانه تر شد
چون مرغکی بی بال و پر تنهای تنها
در سینه ی سرد فراموشی رها شد
آخر دلم، پژمرده شد افسرده شد
چون شاخه ای افتاده در دامان آتش
در شعله ی سوزنده ی غم ها فنا شد
دیوانه بود این دل چرا دیوانه تر شد؟
زندگی هیچ وقت معطل درموندگی های ما نمیمونه، میگذره و تو این
گذشتنها بزرگترین مصیبت ها رو از تو دور می کنه و اونها میشن متعلق
به گذشته زندگیت.
تا زمانی که هستی و نفس داری ، مجبوری دوباره به زندگی برگردی ؛
ببینی ، بفهمی ، تحمل کنی ، زجر بکشی .
درد از بین میره ؟؟؟
از عظمت و مصیبت اون فاجعه کم میشه ؟؟؟
نه درد هست ، مصیبت هست ، رنج مداوم کشیدن هست.
ولی درون تو ، با تو و کنار تو ؛ همیشه همراهت میاد و تو بهش عادت
می کنی حتی اگه دلت نخواد. یعنی مجبوری که عادت کنی.
چون درد جزئی از زندگیه و فرار از اون غیر ممکنه.
* * * * *
نغمه های درهم و آشفته ی گیتار من
مظهر قلب من است و مظهر افکار من
غیر از این گیتار و، غیر از خالقم یعنی خدا
کس نمی داند چه دارد قلب پر اسرار من
کار و بارم را ببین و روزگارم را نگر
کوهی از غم بار من ، شیون نمودن کار من
می برم با خویش او را گر روم در قعر گور
کی جدایی اوفتد بین من و گیتار من
در این خانه متروک را
کسی دیگر نمی پرسد
چرا تنهای تنهایم
و من چون شمع می سوزم
و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
و من گریان ونالانم
و من تنهای تنهایم
درون کلبه خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد
و من دریای پر اشکم
که طوفانی به دل دارم
درون سینه پر جوش خویش اما
کسی حال من تنها نمی پرسد
و من چون تک درخت زرد پاییزم
که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از او
و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند.
همه می گن گل مریم نشونه ی دوستیه و گل نرگس
نشونه ی محبت.
پس چرا من نمی تونم اینو درک کنم؟؟؟
چرا به نظرم دوستی و محبت هردو زیر خاک
پوسیدن؟؟؟
حتماً گل مریم و گل نرگس پرپر شدن؛ آره حتماً
همین طوره؛چون اگه پرپر نشده بودن، الآن باید
توی دل من دوستی زنده بود و توی دل گل نرگسا
محبت.
راستی گل نرگس تو می دونی چرا
انقدر زود جوون مرگ شدیم؟؟؟
تو بی گناهی و من نیز بی گناه
اما سزای هستی ما در کنار ماست
از یکدگر رمیده و بیگانه مانده ایم
این درد، درد زندگی و روزگار ماست
