تبليغاتX
هفت جام نرگس

هفت جام نرگس

چه کسی میبیند بغض نشکسته ام را؟؟؟؟؟

 

با تو می گویم

                     ای همزاد

                                    ای همراه

                                                   ای هم سرنوشت

هردومان حیران بازی های دوران های زشت

شعرهایم را نوشتی

دست خوش.

اشکهایم را کجا خواهی نوشت؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 22:20  توسط   | 

تکرار بی لبخند لحظه ها

  پیش از این آسمان رؤیاهایم پراز ستاره های طلایی بود. ستاره های

 

  پر تلألویی که نه فقط شب بلکه صبح تا غروب بالای سرم نورافشانی

 

  می کردند.

 

  قلبم نغمه شادی سر می داد و تارهای احساسم رقصان به دورش

 

  پایکوبی میکردند.

 

  اما قبل از اینکه بتوانم قشنگی های زندگی را درک کنم پرنده خوشبختی

 

  من احساس خطر کرد و پرید.

 

  دیگر نمی توان کاری کرد چون من........

 

 

 

 

  حالا در خلوت خیالم دیگر حتی صدای قلبم را هم نمی شنوم انگار او هم

 

  مثل من تن به قضا داده و شاید هم خشمگین از تسلیم محضم در مقابل

 

  تقدیر، آنقدر سر به دیوار سینه ام زده که از هوش رفته .

 

  اکنون دیگر حس زندگی در وجودم قالب تهی کرده و دیگر تحمل

 

  هیچ چیز را ندارم. به آخر خط رسیده ام و به آخرین خطِ دفتری

 

  که می دانم ناتمام بسته خواهد شد.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 16:9  توسط   | 

صداقت؟!!

 

 

  در کوچه پس کوچه های اندوه ؛ به دنبال صداقت ره می سپردم .

 

  گویی نگین انگشتری در میان شن های ساحل دریا گم کرده بودم.

 

  ای کاش صداقت ، نسیم آسا ، بر بوستان خاطراتم می وزید. مگر

 

  نسیم را جز بر بوستان ها وزیدن پیشه ای است ؟

 

  ای کاش عشق در دلم همچون دریا می خروشید . ای کاش روح

 

  زندگی در رگهایم جاری می شد.

                                       

                                            ای کاش

                                             

                                                        ای کاش

 

                                                                     ای کاش ....

 

 

 

Neda . D    

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 0:1  توسط   | 

مزار آرزوهای نقره ای

 من در باغ پرگلی ایستاده بودم ، زندگی داشت دروازه های خوشبختی

 

  را به رویم می گشود که ناگهان گردباد طوفان زایی ، درختان تنومند

 

  خوشبختی باغ را ازجا کند و از آنجا ویرانه ای ساخت که به جای

 

  عطر گل های سپید مریم ، خاکش بوی مرگ آرزوهای دیرینه ام را

 

  می دا د.

 

  شاهد لت و پار شدن قلب ماتم گرفته ام بودم. صدای پای حسرتها را

 

  در حال عبور از سینه ام می شنیدم. آهسته و با احتیاط می گذشتند اما

 

  اثرشان ماندنی و پُرسوز بود.

 

  اشکهایم بی صدا بر روی گونه هایم می افتادند. با آغوش باز به استقبال

 

  دلتنگی هایم می رفتم تا سینه ام را بسترشان قرار دهم.

 

  اگرچه در شوره زا ر ناامیدی نتوانستم بذر آرزو برویانم و در انتظار

 

  شکوفه های خوش عطر خاطره روزها را بگذرانم اما دلخوش به

 

  سراب محو آرزوهای نقره ای خود به زندگی لبخند زدم و همراه قلبی

 

  که با آخرین تپش هایش در تابوت تن وداع می کرد ، خود را با تنی

 

  مجروح و زخم خورده از غم به مسلخگاه سرنوشت بردم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 13:35  توسط   | 

اشکهایم را نمی بینی

  خیلی سخته که آدم بین جمع باشه و بازم احساس تنهایی ولش نکنه،

 

   نمیشه گله کرد، ولی کاش تقدیرمون انقدر خودمحور نبود و هرکس حق

 

   داشت راهش رو انتخاب کنه یا اینکه تو سرنوشتش دست ببره. در اون

 

   صورت شاید من جایی که الان هستم نبودم؛ اینجا بین آدمهایی که دردم

 

   رو نمی فهمن و طوری رفتار میکنن که انگار اتفاقی نیفتاده.

 

   اونا فکر میکنن من افسردگی دارم و تَرَک های قلب و روحم محتاج به

 

   زمان هستن تا دوباره ترمیم بشن ولی اونا نمیدونن زمان مثل ارابه از

 

   روی نعش دلبستگی های قدیمم که از هم پاشیدن رد می شه و کسی که

 

   داره زیر چرخ های زنگ خورده ی این ارابه، زجرکش میشه ؛ منم.

 

   منی که هر شب بسترم از رطوبت اشکام خیسه و لبهام خندیدن رو از

 

   از یاد بردن.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 14:30  توسط   | 

اشکهای ابر بر مزار خورشید

 

 

 

 

  *انگار داره بارون میاد. بازم بوی خاک نم خورده فضا رو پر کرده*

 

  یادم مونده که چقدر بارون رو دوست داشتی. هنوز هم وقتی بارون میاد

 

  به یاد اون وقتا و به احترام خاطراتمون، بدون چتر میزنم بیرون.

 

  مردم با تعجب نگاهم می کنن ولی من هیچ وقت به اونا و حرفهاشون

 

  توجهی نمی کنم. اونا فکر می کنن من دیوونه ام . دیوونه نیستم ولی

 

  دیوونگی رو دوست دارم.

 

  حالا بعد از این چند سال بازم صدات توی گوشم زمزمه می کنه که

 

  می گی: انگار داره بارون میاد. بازم بوی خاک نم خورده فضا رو پر

 

  کرده.

 

  آره بوی خاک نم خورده میاد ولی از بارون خبری نیست! اصلا ً هوا

 

  ابری نیست. این اشکهای منه که داره خاک مزارت رو تر می کنه.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 19:49  توسط   | 

غم پرست

 

 

همه ی ما روی صورتامون ماسک می زنیم. ولی زن ها چندتا ماسک

 

روی هم می زنن. اونا می خوان تظاهر کنن که خوشبختن ولی دلشون

 

از غصه می خواد بترکه.

 

اشکای شبونه ی اونا رو هیچ کس نمی بینه؛ تو دلشون پره از حرف

 

نگفته ، ولی کسی گوش نمی کنه؛ روح اونا پرپر می شه، ولی برای

 

کسی مهم نیست، چون زنها رو اسیر کردن.

 

درواقع اونا اسیر بندی هستن که ما بهش می گیم هنجار.

 

هنجاری که با بلند شدن صدای زن می شه ناهنجار و وای به روزی که

 

این اتفاق بیفته.

 

خلاصه اینکه دنیای ما یه بالماسکه ی حسابیه؛ بالماسکه ای که بعد از

 

یک شب تموم نمی شه و ما تا آخر عمر اون ماسک ها رو روی

 

صورتمون نگه می داریم.

 

 

* * * * * *

 

از این جهان تنها خدا داده مرا رنجی جگرسوز

 

پس کی شود قلبم رها از جام این غمهای جان سوز

 

آخر چرا با درد و غم دل آشنا شد

 

دیوانه بود این دل چرا دیوانه تر شد

 

چون مرغکی بی بال و پر تنهای تنها

 

در سینه ی سرد فراموشی رها شد

 

آخر دلم، پژمرده شد افسرده شد

 

چون شاخه ای افتاده در دامان آتش

 

در شعله ی سوزنده ی غم ها فنا شد

 

دیوانه بود این دل چرا دیوانه تر شد؟

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 21:17  توسط   | 

زندگی هیچ وقت معطل درموندگی های ما نمیمونه، میگذره و تو این

 

گذشتنها بزرگترین مصیبت ها رو از تو دور می کنه و اونها میشن متعلق

 

به گذشته زندگیت.

 

تا زمانی که هستی و نفس داری ، مجبوری دوباره به زندگی برگردی ؛

 

ببینی ، بفهمی ، تحمل کنی ، زجر بکشی .

 

درد از بین میره ؟؟؟

 

از عظمت و مصیبت اون فاجعه کم میشه ؟؟؟

 

نه درد هست ، مصیبت هست ، رنج مداوم کشیدن هست.

 

ولی درون تو ، با تو و کنار تو ؛ همیشه همراهت میاد و تو بهش عادت

 

می کنی حتی اگه دلت نخواد.  یعنی مجبوری که عادت کنی.

 

چون درد جزئی از زندگیه و فرار از اون غیر ممکنه.

 

 

* * * * *

 

نغمه های درهم و آشفته ی گیتار من

 

مظهر قلب من است و مظهر افکار من

 

غیر از این گیتار و، غیر از خالقم یعنی خدا

 

کس نمی داند چه دارد قلب پر اسرار من

 

کار و بارم را ببین و روزگارم را نگر

 

کوهی از غم بار من ، شیون نمودن کار من

 

می برم با خویش او را گر روم در قعر گور

 

کی جدایی اوفتد بین من و گیتار من

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 0:51  توسط   | 

 

 

 

کسی دیگر نمی کوبد

 

در این خانه متروک را

 

کسی دیگر نمی پرسد

 

چرا تنهای تنهایم

 

و من چون شمع می سوزم

 

و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

 

و من گریان ونالانم

 

و من تنهای تنهایم

 

درون کلبه خاموش خویش اما

 

کسی حال من غمگین نمی پرسد

 

و من دریای پر اشکم

 

که طوفانی به دل دارم

 

درون سینه پر جوش خویش اما

 

کسی حال من تنها نمی پرسد

 

و من چون تک درخت زرد پاییزم

 

که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از او

 

و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 23:41  توسط   | 

می شه جوابمو بدی؟؟؟

همه می گن گل مریم نشونه ی دوستیه و گل نرگس

 

نشونه ی محبت.

 

پس چرا من نمی تونم اینو درک کنم؟؟؟

 

چرا به نظرم دوستی و محبت هردو زیر خاک

 

پوسیدن؟؟؟

 

حتماً گل مریم و گل نرگس پرپر شدن؛ آره حتماً

 

همین طوره؛چون اگه پرپر نشده بودن، الآن باید

 

توی دل من دوستی زنده بود و توی دل گل نرگسا

 

محبت.

 

راستی گل نرگس تو می دونی چرا

 

انقدر زود جوون مرگ شدیم؟؟؟

 

 

تو بی گناهی و من نیز بی گناه

 

اما سزای هستی ما در کنار ماست

 

از یکدگر رمیده و بیگانه مانده ایم

 

این درد، درد زندگی و روزگار ماست

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 0:27  توسط   |